تبليغاتX
داروگ؛ قاصد باران
داروگ قورباغه اي است كه هر وقت قور قور كند خبر باران مي آورد!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 1:3  توسط داروگ  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:52  توسط داروگ  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:53  توسط داروگ  | 

من تمام هستي ام را، در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان،

آتش زدم، كشتم

من بهار عشق را ديدم

ولي باور نكردم

يك كلام در جزوه‌هايم هيچ ننوشتم

من از مقصدها،

پي مقصودهاي پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتم

و خوبي ماند در يادم

من به عشق منتظر ماندن

همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

يارم رفت!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:14  توسط داروگ  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:5  توسط داروگ  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:45  توسط داروگ  | 

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم و نترسیم از مرگ

مرگ پایان كبوتر نیست

مرگ وارونه یك زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است. هر كجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، فكر، هوا، عشق، زمین مال من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 14:56  توسط داروگ  | 

الو سلام ...
           آسمان ...
                   بهشت ...
                             منزل خدا؟
و آنطرف فرشته‎اي جواب مي‎دهد: شما؟
ـ من از زمين شماره را گرفته‎ام، خدا كجاست؟
و باز هم جواب مي‎دهد چه مهربان صدا:
چه خوب شد كه آمدي، خدا سفارش تو را
به عشق و آفتاب داده است و بعد هم به ما
ـ به او بگو كه پلك كوچه هفته‎هاست مي‎پَرَد
ولي كسي قدم نمي‎زند سكوت كوچه را
دلم براي پر زدن دوباره لك زده، زمين
چه نا نجيب بال را گرفته از پرنده‎ها

و قطع شد. الو...
الو...
كسي نبود، هيچ كس
دوباره مي‎شود گرفت نه؟ خيال بود؟ يا...
ولي كسي كنار من نجيب و آسمان به دست
كسي كه قد او بلند از زمين گرفته تا...
نشسته بود پيش من، فقط دو آه فاصله
كسي كه مثل هيچ كس نبود جز خودِ خدا...                                                             

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 14:53  توسط داروگ  | 

چرا از مرگ می‌ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من می‌کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی‌آرد
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی‌کارد
مگر این می‌پرستی‌ها و مستی‌ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی‌گردید
چرا از مرگ می‌ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی‌بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی‌بیند
چرا از مرگ می‌ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آن جا و جان آن جاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آن جاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
تنه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 14:46  توسط داروگ  | 

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 14:43  توسط داروگ  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 6:56  توسط داروگ  | 

به نام او

مدتهاست كه ننوشته ام......داروگ مدتها بود كه مي خواند اما خبري از باران نبود..... ديگه حتي خودش هم به امدن باران اميدي نداشت....داروگ به هر دري زد....خيلي چيزها رو تجربه كرد...خيلي چيزها رو چشيد....خيلي دردها رو ديد....خيلي سعي كرد كه يه راهي براي تغيير دادن وضعيتش پيدا كنه....اما حالا اينو فهميده كه توي بهترين وضعه...پس داروگ حالا با بيشترين تلاش بايد آواز بخونه.......آواز باران....آوازي كه به همه اميد بده....و بيشتر از همه خودش رو عاشق نگهداره....داروگ ديگه بايد از خواب بيدار بشه....خيلي كار داره...توكل به خدا

امروز يه ملودي كه بر روي يكي از غزليات حافظ آماده كرده بودم نسبتا تكميل شد و تا حدودي از اين قطعه راضي هستم.....اين ملودي كه در آواز اصفهان اجرا ميشه با الهام از دو سه ملودي خيلي متفاوت ولي نزديك بهم ساخته شده. آغاز كار از يك تصنيف محلي كردي الهام گرفته شده و سپس در قسمتي از كار برداشتي از قطعه ي  Love Story كه گويا از ساخته هاي ريچارد كلايدرمن پيانيست و آهنگساز معروفه صورت گرفته. توي قسمتهاي انتهايي اين ملودي هم يك ريتم نا متعارف گنجانده شده كه دقيقا نميدونم مجموعه ي اين ملوديها كه هر كدوم از يه سبك مختلف جمع و جور شده اند ميتونن توجه مخاطب رو جلب كنند يا نه... به هر حال بازم بايد وقتي از دوست موسيقيدانم بگيرم تا كمي روي تنظيم اين ملودي با هم كار كنيم... اين ابيات از غزل معروف حافظ در اين ملودي استفاده شده اند:

مرا ميبيني و هر دم زيادت مي كني دردم / تو را ميبينم و ميلم زيادت مي شود هر دم 

به سامانم نمي پرسي نميدانم چه سر داري / به درمانم نمي كوشي نميداني مگر دردم 

نه راه است اين كه بگذاري مرا بر خاك و بگريزي / گذاري آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجزدر خاك آن دم هم / كه بر خاكم روان گردي بگيرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم، دم مي دهي تا كي؟ / دمار از من برآوردي نمي گويي برآوردم!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 0:36  توسط داروگ  | 

 

به نام او

امروز يه فيلم فوق العاده ديدم....بينهايت خوشحالم از ديدنش....اسم فيلم سينما پاراديزو بود....شايد بهترين و زيباترين و لطيف ترين فيلميه كه تا بحال ديدم. بيشتر اطلاعات مربوط به اين فيلم رو از ويكي پديا گرفتم و اينجا گذاشتم....توصيه ميكنم اگه اين فيلم رو نديدين حتما در اولين فرصت گير بياريد و ببينيدش...البته نسخه اصلي فيلم رو. بدرود تا درودي ديگر...

 

Directed by

Giuseppe Tornatore
Produced by Franco Cristaldi
Giovanna Romagnoli
Written by Giuseppe Tornatore
Starring Salvatore Cascio
Marco Leonardi
Philippe Noiret
Jacques Perrin
Music by Ennio Morricone
Release date(s) 1988
Running time 155 Mins Italy
121 Mins Cut USA
174 Mins
Director's Cut
Language Italian

فيلم Nuovo Cinema Paradiso محصول ۱۹۹۸ ايتاليا است كه توسط  Giuseppe Tornatore ساخته شده است. كه تحت نام Cinema Paradiso در فرانسه، اسپانيا، انگلستان و امريكا به نمايش در آمد. اصل فيلم به زبان ايتاليايي ۱۵۵ دقيقه بود

اين فيلم مرور خاطرات يك فيلمساز معروف به نام  "سالواتوره" است كه براي مراسم تشييع دوست قديمي اش "آلفردو" راهي روستاي زادگاهش مي شود. آلفردو اپراتور سينماي دهكده به نام "سينما پاراديزو" بود و از كودكي(زماني كه "توتو" ناميده مي شد) تا نوجواني، آلفردو نقش پدري را هم براي سالواتوره كوچولو (توتو) كه پدر نداشت بر عهده داشت. او آرزو داشت كه توتودر زندگي اش بسيار موفق شود حتي اگر در مراحلي از مسير رشد، دل توتو را بشكند. اين فيلم جدال و نيز تلفيقي از كمدي، نوستالژي و واقع گرايي است.

سالواتوره پس از شنيدن خبر مرگ آلفردوي پير پس از سي سال به روستاي زادگاهش برميگردد. و در اين سفر خاطرات كوكي و نوجواني را مرور مي كند. از هنگامي كه آلفردو كار با دستگاه پخش فيلم را به نشان داد و  همچنين خاطره معاشقه با دوست نوجوانش به نام "النا" و ... دائما ذهن او را مشغول ميكند. در نسخه ي ۱۲۲ دقيقه اي فيلم سالواتوره و النا يكديگر را ملاقات نمي كنند اما در نسخه ي ۱۵۵ دقيقه اي، سالواتوره النا را بار ديگر در ميانسالي ملاقات مي كند. النا با دوست صميمي سالواتوره ازدواج كرده است. جالب اينكه در اين ميان نقش آلفردو در جدايي بين توتو و النا مشخص مي شود. صحنه ي پاياني فيلم بي نظير است و ان ميراثي است كه آلفردو براي توتوي عزيزش به يادگار گذاشته.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:17  توسط داروگ  |